
- کورش کبیر :
تاریخ تولد : 576 قبل از میلاد
تاریخ درگذشت : 529 قبل از میلاد
محل دفن : پاسارگاد - فارس
بیوگرافی
: کوروش دوم، معروف به کوروش بزرگ، (۵۷۶ - ۵۲۹) شاه پارسی, بهخاطر
جنگجویی و بخشندگیاش شناخته شدهاست. کوروش نخستین شاه ایران و بنیانگذار
دورهی شاهنشاهی ایرانیان می باشد. واژه کوروش یعنی "خورشیدوار". کور یعنی
"خورشید" و وش یعنی "مانند". پاسارگاد: «اى رهگذر هر که هستى و از هر کجا
که بیایى مى دانم سرانجام روزى بر این مکان گذر خواهى کرد. این منم، کوروش،
شاه بزرگ، شاه چهارگوشه جهان، شاه سرزمین ها، برخاک اندکى که مرا در
برگرفته رشک مبر، مرا بگذار و بگذر.» تبار کوروش از جانب پدرش به پارسها
می رسد که برای چند نسل بر انشان, در جنوب غربی ایران, حکومت کرده بودند.
کوروش درباره خاندانش بر سنگ استوانه شکلی محل حکومت آنها را نقش کرده
است. بنیادگذار دودمان هخامنشی, شاه هخامنش انشان بوده که در حدود
۷۰۰میزیسته است. پس از مرگ او, تسپس انشان به حکومت رسید. تسپس نیز پس از
مرگش توسط دو نفر از پسرانش کوروش اول انشان و آریارمنس فارس در پادشاهی
دنبال شد. سپس، پسران هر کدام, به ترتیب کمبوجیه اول انشان و آرسامس فارس,
بعد از آنها حکومت کردند. کمبوجیه اول با شاهدخت ماندانا دختر آژدهاک
پادشاه قبیله ماد و دختر شاه آرینیس لیدیه, ازدواج کرد و کوروش نتیجه این
ازدواج بود. تاریخ نویسان باستانی از قبیل هردوت, گزنفون, و کتزیاس درباره
چگونگی زایش کوروش اتفاق نظر ندارند. اگرچه هر یک سرگذشت تولد وی را به شرح
خاصی نقل کردهاند, اما شرحی که آنها درباره ماجرای زایش کوروش ارائه
دادهاند, بیشتر شبیه افسانه می باشد. تاریخ نویسان نامدار زمان ما همچون
ویل دورانت و پرسی سایکس, و حسن پیرنیا شرح چگونگی زایش کوروش را از هردوت
برگرفتهاند. بنا به نوشته هردوت, آژدهاک شبی خواب دید که از دخترش آنقدر
آب خارج شد که همدان و کشور ماد و تمام سرزمین آسیا را غرق کرد. آژدهاک
تعبیر خواب خویش را از مغها پرسش کرد. آنها گفتند از او فرزندی پدید خواهد
آمد که بر ماد غلبه خواهد کرد. این موضوع سبب شد که آژدهاک تصمیم بگیرد
دخترش را به بزرگان ماد ندهد, زیرا می ترسید که دامادش مدعی خطرناکی برای
تخت و تاج او بشود. بنابر این آژدهاک دختر خود را به کمبوجیه اول به
زناشویی داد. ماندانا پس از ازدواج با کمبوجیه باردار شد و شاه این بار
خواب دید که از شکم دخترش تاکی رویید که شاخ و برگهای آن تمام آسیا را
پوشانید. پادشاه ماد، این بار هم از مغ ها تعبیر خوابش را خواست و آنها
اظهار داشتند، تعبیر خوابش آن است که از دخترش ماندان فرزندی بوجود خواهد
آمد که بر آسیا چیره خواهد شد. آژدهاک بمراتب بیش از خواب اولش به هراس
افتاد و از این رو دخترش را به حضور طلبید. دخترش به همدان نزد وی آمد.
پادشاه ماد بر اساس خوابهایی که دیده بود از فرزند دخترش سخت وحشت داشت، پس
زادهی دخترش را به یکی از بستگانش هارپاگ، که در ضمن وزیر و سپهسالار او
نیز بود، سپرد و دستور داد که کوروش را نابود کند. هارپاگ طفل را به خانه
آورد و ماجرا را با همسرش در میان گذاشت. در پاسخ به پرسش همسرش راجع به
سرنوشت کوروش، هارپاگ پاسخ داد وی دست به چنین جنایتی نخواهد آلود, چون یکم
کودک با او خوشایند است. دوم چون شاه فرزندان زیاد ندارد دخترش ممکن است
جانشین او گردد, در این صورت معلوم است شهبانو با کشنده فرزندش مدارا
نخواهد کرد. پس کوروش را به یکی از چوپانهای شاه به نام میترادات
(مهرداد) داد و از از خواست که وی را به دستور شاه به کوهی در میان جنگل
رها کند تا طعمهی ددان گردد. چوپان کودک را به خانه برد. وقتی همسر چوپان
به نام سپاکو از موضوع با خبر شد, با ناله و زاری به شوهرش اصرار ورزید که
از کشتن کودک خودداری کند و بجای او, فرزند خود را که تازه زاییده و مرده
بدنیا آمده بود, در جنگل رها سازد. میترادات شهامت این کار را نداشت, ولی
در پایان نظر همسرش را پذیرفت. پس جسد مرده فرزندش را به ماموران هارپاگ
سپرد و خود سرپرستی کوروش را به گردن گرفت. روزی کوروش که به پسر چوپان
معروف بود, با گروهی از فرزندان امیرزادگان بازی می کرد. آنها قرار گذاشتند
یک نفر را از میان خود به نام شاه تعیین کنند و کوروش را برای این کار
برگزیدند. کوروش همبازیهای خود را به دستههای مختلف بخش کرد و برای هر یک
وظیفهای تعیین نمود و دستور داد پسر آرتم بارس را که از شاهزادگان و
سالاران درجه اول پادشاه بود و از وی فرمانبرداری نکرده بود تنبیه کنند. پس
از پایان ماجرای, فرزند آرتم بارس به پدر شکایت برد که پسر یک چوپان دستور
داده است وی را تنبیه کنند. پدرش او را نزد آژدهاک برد و دادخواهی کرد که
فرزند یک چوپان پسر او را تنبیه و بدنش را مضروب کرده است. شاه چوپان و
کوروش را احضار کرد و از کوروش سوال کرد: "تو چگونه جرأت کردی با فرزند کسی
که بعد از من دارای بزرگترین مقام کشوری است, چنین کنی؟" کوروش پاسخ داد:
"در این باره حق با من است, زیرا همه آنها مرا به پادشاهی برگزیده بودند و
چون او از من فرمانبرداری نکرد, من دستور تنبیه او را دادم, حال اگر
شایسته مجازات می باشم, اختیار با توست." آژدهاک از دلاوری کوروش و شباهت
وی با خودش به اندیشه افتاد. در ضمن بیاد آورد, مدت زمانی که از رویداد رها
کردن طفل دخترش به کوه می گذرد با سن این کودک برابری می کند. لذا آرتم
بارس را قانع کرد که در این باره دستور لازم را صادر خواهد کرد و او را
مرخص کرد. سپس از چوپان درباره هویت طفل مذکور پرسشهایی به عمل آورد. چوپان
پاسخ داد: "این طفل فرزند من است و مادرش نیز زنده است." اما شاه نتوانست
گفته چوپان را قبول کند و دستور داد زیر شکنجه واقعیت امر را از وی جویا
شوند. چوپان در زیر شکنجه وادار به اعتراف شد و حقیقت امر را برای آژدهاک
آشکار کرد و با زاری از او بخشش خواست. سپس آژدهاک دستور به احضار هارپاگ
داد و چون او چوپان را در حضور پادشاه دید, موضوع را حدس زد و در برابر
پرسش آژدهاک که از او پرسید: "با طفل دخترم چه کردی و چگونه او را کشتی؟"
پاسخ داد: "پس از آن که طفل را به خانه بردم, تصمیم گرفتم کاری کنم که هم
دستور تو را اجرا کرده باشم و هم مرتکب قتل فرزند دخترت نشده باشم". کوروش
در دربار کمبوجیه خو و اخلاق والای انسانی پارسها و فنون جنگی و نظام
پیشرفته آنها را آموخت و با آموزشهای سختی که سربازان پارس فرامیگرفتند
پرورش یافت. هارپاگ بزرگان ماد را که از نخوت و شدت عمل شاهنشاه ناراضی
بودند بر ضد آژدهاک شورانید و موفق شد, کوروش را وادار کند بر ضد پادشاه
ماد لشکرکشی کند و او را شکست بدهد. با شکست کشور ماد بوسیله پارس که کشور
دست نشانده و تابع آن بود, پادشاهی ۳۵ ساله آژدهاک پادشاه ماد به انتها
رسید, اما کوروش به آژدهاک آسیبی وارد نیاورد و او از را نزد خود نگه داشت.
کوروش به این شیوه در ۵۴۶ پادشاهی ماد و ایران را به دست گرفت و خود را
پادشاه ایران اعلام نمود.
=========================
2 - کمبوجیه :
تاریخ درگذشت : 522 قبل از میلاد
بیوگرافی
: شاهنشاهی کمبوجیه(29-37)(530-522 پیش از میلاد مسیح) کورش دو پسر داشت
یکی کمبوجیه که بزرگتر بود( گونه ی یونانی نام وی کامبیز است) و دیگری
بردیا که کهتر بود. کورش کمبوجیه را جانشین خود کرد و وی را پس از مرگ
گئوبروو گمارده ی کورش در بابل ، شاه بابل کرد. همچنین بردیا را به
فرمانروایی بسیاری از کشورهای ایران خاوری گمارد. کمبوجیه با فیدایمیا دختر
هوتن، یکی از بزرگان پارسی ازدواج کرد. بردیا پس از برتخت نشستن، وی را به
همسری خود درآورد و برپایه ی گاهنویسان یونانی وی کسی بود که دریافت آنکه
برتخت نشسته، بردیا نیست. کمبوجیه در جنگ واپسین کورش بزرگ با بیابانگردان،
همراه وی بوده و پس از کشته شدن کورش به عنوان جانشین وی راهی پارس شده
است. این احتمال هست که کمبوجیه برای جلوگیری از تاخت وتاز بیابانگردان چند
ماه نیروهای خود را درانجا نگاه داشته است. باری پس از کشته شدن کورش
،کمبوجیه شاهنشاه شد و بردیا همچنان فرمانروای ایران خاوری ماند. پیروزی بر
مصر با آگاهی از درگذشت کورش، فرعون مصر پسرش پسامتیک را برای بازیابی
فلسطین و سوریه با سپاه بزرگی به آنجا فرستاد. کمبوجیه لشکرکشی خود را پس
از یک تدارک جنگی و سیاسی گسترده آغاز کرد.چشمه های مصری آمدن هخامنشیان را
تهاجم چندین کشور نگاشته اند، هرودت نیز می گوید بیشتر مردم کشورهای پیرو
هخامنشیان، سربازانی در لشکر وی داشتند. کمبوجیه را می توان بنیادگذار
نیروی دریایی ایران دانست. این ناوگان، نخست از مردان و ابزاری پدید آمده
بود که از آسیای کوچک و فنیقیه گرفته شده بود، قبرس نیز به ایران پیوست که
در لشکرکشی به مصر کشتی هایی فرستاد. در دریای کاسپین نیز نیروی دریایی
پدید آمد تا از تاخت و تاز مردم دشت نشین فرای دریا به سرزمین های هخامنشی
جلوگیری شود که درینجا ساختاری ایرانی داشت. کمبوجیه خود برای جنگ با
مصریان به شام لشکر کشید. در رویارویی دو سپاه ، کمبوجیه پیروز شد و
پسامتیک به فلسطین عقب نشست. درین هنگام پسامتیک از درگذشت پدرش( شاید آبان
سال 33 پس از برتخت نشستن کورش یا نوامبر 526) آگاه شد و با شتاب به مصر
بازگشت. کمبوجیه به دنبال وی راهی مصر شد. باری شش ماه پس از درگذشت فرعون
پیشین، ارتش ایران به پلوزیم، دروازه ی مصر، در دهانه ی خاوری دلتای نیل
(اسماعیلیه ی کنونی) رسید( بهار سال 34). چنین بر می آید که دریاسالار مصری
و گروهی روحانی انگیزه ای برای پایداری نداشته اند چرا که جنگی دریایی روی
نداده است. هم چنین فرمانده ی مزدوران یونانی لشکر مصر بر سر اندازه ی
دستمزد با کارگزاران مصری به هم زده به کمبوجیه پیوست. وی رازهای لشکری
مصریان را برای ایرانیان بازگو کرد. سپاه مصر در نزدیکی پلوزیم جای گرفته
بود. سپاه ایران نیز در همان نزدیکی اردو زد. در نبرد پی آمد که کشته ی
بسیار برای هردو سوی نبرد به همراه داشت ارتش ایران به پیروزی رسید. هرودت
که هفتاد سال پس از نبرد، آوردگاه پلوزیم را دیده می گوید که هنوز می توان
استخوان های سربازان را در آنجا دید. پس از آن فرعون به ممفیس پایتخت مصر
عقب نشست. کمبوجبه به پیشروی ادامه داد و در نزدیکی ممفیس اردو زد. کمبوجیه
فرستاده ای را با یک کشتی به ممفیس فرستاده، خواهان تسلیم آن شد، ولی
مصریان کشتی را آتش زده پیک را کشتند؛ این کار نشان می دهد که فرعون
امیدوار بود که در پناه دیوار سپید شهر به پایداری درازمدت بپردازد.
کمبوجیه به محاصره ی شهر پرداخت و پس از چندی به شهر درآمد و پادگانی در
کاخ سپید به پاکرد. مردم شهر بی درنگ امان یافتند و فرعون را دستگیر کردند.
هرودت می نویسد که آیین شاهنشاهان ایران در همه جا چنین بود که شاه شکست
خورده را یا یکی از فرزندان یا نزدیکان وی را به فرمانروایی آنجا می
گماردند، و کمبوجیه فرعون را نزد خود نگاه داشت تا فرمانروایی مصر را به
اوبازگرداند. کمبوجیه گنجینه ی فرعون را ضبط کرد. بسیاری از اموال توقیف
شده ی فرعون را در گنجینه ی تخت جمشید یافته اند. با فرارسیدن تابستان همه ی
مصر به پیروی کمبوجیه درآمد. در اسناد مصری کمبوجیه بنیادگذار دودمان بیست
و هفتم مصر برشمرده اند و برپایه ی این اسناد وی پیروزی خود را گونه ای
یگانگی مشروع با مصر برشمرده است. مردم لیبی و تونس خود به پیروی ایران
درآمدند. کمبوجیه که در صدد پیروزی بر همه ی آفریقای با فرهنگ بود لشکری به
سوی خوربران(غرب) مصر فرستاد ولی این لشکر در بیابان دچار توفان شده و گم
شد و هیچ گاه به مصر بازنگشت. کمبوجیه به همراهی بخشی از ارتش به
نیمروز(جنوب) مصر رفته و پایتخت مصر بالا، تبس را نیز گرفت. بخشی از ارتش
در راستای رود نیل به سوی نیمروز تا ژرفای افریقا پیشروی کردند . گاهنویسان
کلاسیک از جایی به نام انبار کمبوجیه در آبشار دوم یاد کرده اند که در
روزگار رومیان نیز به همین نام خوانده می شد. همچنین پیکی برای تبعیت نوبیا
یا حبشه ی کنونی به آنجا فرستاده شد و از آن پس حبشیان به دولت ایران خراج
می پرداختند . آنها در نگاره های تخت جمشید نموده شده اند که برای شاه
بزرگ خوشبوکننده و عاج و کاپی( جانوری مانند زرافه) می آورند. هنگامی که
کمبوجیه در نیمروز مصر بود، فرعون مصر درصدد شورش برآمد که با شکست روبرو
شد و پس از آن به گفته ی هرودت و کتزیاس به دستور شاهنشاه خودکشی کرد.
کمبوجیه یک هخامنشی به نام آریاند را به شهربانی مصر گماشت و خود پس از سه
سال ماندن در مصر به سوی فلسطین و سوریه رفت تا از آنجا به ایران بازگردد.
در نوشته ی گاهنویسان یونانی کمبوجیه را بدسرشت و دیوانه برشمرده اند( برخی
برین باورند که این بدگویی ریشه در دربار فرزندان داریوش دارد) که آیین
مصریان را گرامی نمی داشت.ولی از داده های باستان شناسی آشکار شده است که
نه تنها رفتار وی بدین گونه نبوده ، که وی آیین های مصری را به جا آورده و
دستوربازسازی ویرانی هایی که بر اثر جنگ پدید آمده بود را داده است. از
سندهای دیوانی سال نخست فرمانروایی کمبوجیه در مصر برمی آید که اقتصاد کشور
کم ترین آسیبی ندیده است. کمبوجیه به پیروی از پدر، مصریان را در انجام
آیین های دینی خود آزاد گذارد و به فرهنگ کهن سال آنان خدشه ای وارد
نیاورد. در پایان شاهنشاهی کمبوجیه، فرمانروایی هخامنشی همه ی پادشاهیهای
جهان آن روز را در بر می گرفت و مرزهای ایران از یک سودر خاور، به
بیابانگردان و هند می رسید و از سوی دیگر شهرهای یونانی را در همسایگی
داشت. در روزگار داریوش شاهنشاهی هخامنشی، همه ی جهان با فرهنگ باستان را
کمابیش در بر می گرفت.
=========================
3 - داریوش اول :
اریخ تولد : 551 قبل از میلاد
تاریخ درگذشت : 486 قبل از میلاد
محل دفن : مرودشت فارس - نقش رستم
بیوگرافی
: پس از دیوکس ( دیااکو ) پسرش فرورتیس که نام نیای خود را داشت به تخت
پادشاهی نشست . او با پرداخت منظم خراج به دولت آشور که در آن هنگام آشور
بانیپال پادشاه آن بود . سیاست پدر را که حفظ مناسب حسنه با آشور بود ادامه
داد و نیز مانند پدر به فتح و جذب دیگر قبایل ماد که در فلات ایران مستقر
شده بودند پرداخت . مادها در این راه ولایت پارس را که با سکنه آن خویشاوند
بودند متصرف شدند . آنها که با این پیروزیها شجاع و دلیر شده بودند
کوشیدند تا یوغ بندگی را از گردن خویش بردارند و در رسیدن به این هدف به
آشور حمله بردند ؛ اما سپاهیان کار آزموده آشوری که سر انجام دولت ایلام را
مغلوب و مطیع کرده بودند و از انضباط شدیدی برخوردار بودند و نیز با جنگ
افزار بزرگ می شدند ؛ برای مادهای مشهور و جسور ؛ بسیار خطرناک بشمار می
رفتند . در نتیجه سعی مادها ثمر بخش نبوده و عاقبت در برابر دشمن شکست
خوردند و فرورتیس ( فرااورت ) ؛ پس از بیست و دو سال پادشاهی به هلاکت رسید
و بیشتر سپاهیانش نابود گردیدند . پس از کشته شدن فرورتیس ؛ هوخشتره (
کیاکسار ) که مدیری قابل و سرداری فاتح بود به پادشاهی رسید . شکستی که به
قیمت جان فرااورت ( فرورتیس ) تمام شده بود به او آموخت سربازانی که روسای
زمین دار جمع می کنند هرگز از عهده سپاهیان منظم بر نمی آیند ؛ از این رو
بر آن شد تا سپاهی از روی نمونه سپاه آشور تشکیل دهد ؛ پیادگانی که هر یک
به کمان و شمشیر و یک یا دو زوبین مسلح بودند و سوارانی که در سایه پرورش
اسب که در میان مادها رایج بود ؛ پیش از سواره نظام دشمن بودند . لشکریانی
که به تیر و کمان مسلح بودند که در همه شرایط ؛ در حمله و عقب نشینی بسوی
دشمن تیراندازی کنند .
=========================
4 - خشایارشا اول :
green">تاریخ تولد : 521 قبل از میلاد
green">تاریخ درگذشت : 465 قبل از میلاد
محل دفن : مرودشت فارس - نقش رستم
بیوگرافی
: داریوش پسران بسیاری داشت که بزرگترین آنها آرتابرزن بود که از دختر
گئوبرو، همسر نخست داریوش بود، ولی خشایارشا را که بزرگترین فرزند آتوسا
دختر کورش بود به جانشینی برگزید. خشایارشا در نبشته ای از تخت جمشید پس از
ستایش از اهورامزدا و شناسایی خود، می گوید:" پدر من داریوش بود. پدر
داریوش گشتاسپ بود؛ پدر گشتاسپ، آرشام بود. هم گشتاسپ و هم آرشام زنده
بودند که پدر من به خواست اهورامزدا شاه شد. هنگامی که داریوش شاه شد
کارهای نیک بسیار کرد. داریوش پسران دیگری داشت، به خواست اهورامزدا مرا
مهست آنها نهاد. هنگامی که پدر من داریوش از تخت رفت، من بر گاه(تخت) پدر
شاه شدم. هنگامی که من شاه شدم، کارهای نیک بسیار کردم. آنچه پدرم کرد و
نیز آن چه من کردم، چیزهای دیگر را من افزودم و آنچه من و پدرم کردیم همه
به خواست اهورامزدا بود" پس از خاکسپاری، تاجگذاری انجام می شد. تنها نوشته
ای که ازآیین تاجگذاری برجای مانده نوشته ی پلوتارک درباره ی برتخت نشستن
اردشیر دوم است، وی می گویید آیین تاجگذاری از سوی مغان در پاسارگاد انجام
می شد که درآن جانشین بایستی جامه ی خود را درآورد و جامه ای را که کورش
پیش از شاهی بر تن می کرد بپوشد که با این کار پیوستگی دودمانی گرامی داشته
می شد. شاه برای نمایاندن نشستن برتخت باج هایی که به روزگار شاهنشاه پیش
بود می بخشید. خشایارشا در 35 یا 36 سالگی به شاهنشاهی رسید. همسر وی
هماچهر(شاید هم هماشهر؛ در نوشته های ایرانی در روزگار کیانیان از زنی به
نام همای چهرزاد یادشده) نام داشت که دختر هوتن یکی از یاران داریوش بود.
مادر هماچهر خواهر داریوش بود. خشایارشا در زمستان شورش مصر را سرکوب کرد و
برادرش، هخامنش را به جای" فرداد" که چنین برمی آید که در شورش کشته شده
باشد به شهربانی مصر گماشت. خشایارشا در یونان خشایارشا برای دیدار از
کشورهای خوربری شاهنشاهی خود و همچنین برای گوشمالی آتنی ها راهی آسیای
کوچک شد. داستان آمدن خشایارشا به آتن را داستان پردازان یونانی برای بزرگ
کردن یونان چنان نوشته اند که گویا خشایارشا دست به بسیج بزرگی زده است.
واقعیت آن است که خشایارشا که برای بازدید کشورهای شاهنشاهی آمده بود تنها
لشکری که همراه خود آورده بود لشکر ده هزار تنی جاویدان بود. خشایارشا در
بازدید از کشورهای آسیای کهتر شمار اندکی از سربازان پادگان های این کشورها
را با خود همراه کرد تا آنکه هنگامی که به اروپا پاگذاشت شاید ارتش وی به
پنجاه هزار تن رسیده باشد که این خود برای گوشمالی آتنی ها بزرگ می نموده
است هرچند که ممکن بود کشورهای دیگر یونانی نیز به کمک آتن بشتابند، حال
آنکه بیشتر کشورهای یونانی فرمانبرداری خود را از شاه بزرگ اعلام کردند. پس
از گذراندن زمستان در سارد خشایارشا در آغاز سال 79 هخامنشی(480 پیش از
میلاد مسیح) به سوی یونان روانه شد. ارتش ایران را نیروی دریایی پشتیبانی
می کرد. آتنی ها نیز دارای ناوگانی نیرومند بودند که می توانست با نیروی
دریایی ایران به جنگ بپردازد. خشایارشا بی برخورد با پایداری به سوی آتن در
یونان پیش رفت تا به تنگه ترموپیل رسید که درآنجا به جهت تنگی بیش از
اندازه، یونانی ها(اسپارتی ها به فرماندهی شاهشان لئونیداس) راه را بر ارتش
ایران بستند. سوران ارتش به شناسایی منطقه پرداخته، میانبری که از پشت
تنگه در می آمد را یافتند. پس از آن بسیاری از یونانیان از ترموپیل گریختند
و تنها اسپارتیان در تنگه ماندند و همه در جنگ کشته شدند. پس از گذر از
ترموپیل راه آتن به روی ارتش ایران باز شد، هنگامی که خشایار شاه از
مقدونیه به آتن درآمد بسیاری از مردم آن، از شهر کوچ کرده بودند گروهی بر
این باورند که خشایارشاه در آتن به تلافی آتش سوزی سارد بخشی از شهر را آتش
زد. از این پس سیر روی دادها دارای پیچیدگی بسیاری است چراکه نمی توان
حقیقت را از ژرفای نوشته های یونانیان بدست آورد. آنچه می توان گفت این است
که آتنیان که نمی توانستند در خشکی به برابر ارتش ایران درآیند، با نیروی
دریایی ایران درنزدیکی سالامین، که از روی تنگی نیروی ایران نمی توانست
کشتی های بسیاری را به جنگ درآورد درگیر شدند، چون این برخورد نتیجه ای در
برنداشت، تیمیستوکل رهبر آتن به همراه گروهی به نزد خشایارشا رفتند، که در
طی آن توانستند که خودمختاری آتن را بدست آورند. خشایار شاه پس از آن به
آسیا بازگشت. تیمستوکل تا پایان شاهنشاهی خشایار شاه رهبر آتن بود ولی پس
از آن مردم بر او شوریدند و وی از راه مقدونیه به دربار ایران پناه برد.
دیون خرسوستومس نوشته است( کتاب 11، بند 149) : " خشایار شاه در لشکرکشی به
یونان در ترموپیل بر اسپارتیان پیروز گشت و شاه لئونیداس رادر آنجا بکشت.
سپس آتن را ویران کرد ...پس از این پیروزیها برای یونانیان باج گذارد و راه
اسیا را در پیش گرفت . " در فهرست سرزمینی نبشته ی دیوها که به زمانی پس
از نبرد یونان تعلق دارد، نام یونانی های نزدیک دریا( کوچ نشینان یونانی
آسیای کوچک)، یونانی های فرای دریا(یونانی های سرزمین اصلی) و اسکودرا(
مقدونیه و تراکیا) آمده است. نوشته ای از توسیدید یادآور می شود که سرپرستی
نیروهای اسپارت و آتن و همگنانشان پس از بازگشت خشایار شاه به آسیا به دست
یک کارگزار یونانی به نام پاوسانیاس بود که جامه ی ارتش ایران را می پوشید
و زیر دست افسر ایرانی به نام ارتاباذ کار می کرد.
=========================
5 - اردشیر اول یا دراز دست :
تاریخ تولد : 485 قبل از میلاد
تاریخ درگذشت : 424 قبل از میلاد
محل دفن : مرودشت فارس - نقش رستم
بیوگرافی
: پس از مرگ خشایار شاه، پسرش ارشک با نام اردشیر ( پارسی باستان :"
آرتاخشترا") بر تخت شاهنشاهی نشست. نویسندگان یونانی به او درازدست گفته
اند. نلدکه گوید نخستین کسی که این لقب را برای او نوشته دی نن بوده و
دیگران از وی برداشت کرده اند. دی نن این لقب را به معنای گستردگی توان وی
به کاربرده است. پلوتارک می نویسد که وی در بزرگواری و روان والایش در میان
شاهنشاهان هخامنشی برجستگی دارد. در روزگار وی رخنه ی ایران در یونان
پیوندی برپایه ی احترام بود. واردشیر خودمختاری برخی شهرهای یونان مانند
آتن را پذیرفت. اردشیر در نخستین سال شاهنشاهیش به بازسازی سیستم
فرمانروایی پرداخت و شهربان هایی برگزید و همچنین کیفرها را ملایم تر کرد.
شورش مصر آگاهی از درگذشت خشایارشاه به گروهی از مصریان فرصتی برای شورش
داد( سال 99 هخامنشی). هخامنش عموی اردشیر که شهربان مصر بود، در شورش کشته
شد. شورشیان از مزدوران یونانی بویژه آتنیان بهره می بردند و چنین برمی
آید که شورش پشتوانه ی مردمی نداشته است. ایرانیان و مصریانی که در شورش
دست نداشتند به دژ سپید ممفیس پناهنده شدند. اردشیر ارتاباذ شهربان کیلیکیا
و بغ بوخش شهربان سوریه(نوه ی بغ بوخش که از یاران داریوش بود) را فرمان
داد تا به کمک ایرانی ها در مصر بشتابند. چون نیروی دریایی آماده نبود و
جنگ در مصر و نیل نیاز به آن داشت ناچار یک سال برای آمادگی نیروی دریایی
گذشت. پس از آن ارتاباذ با نیروی دریایی راهی مصب نیل شد و بغ بوخش به سوی
ممفیس رفت. شورش سرکوب شد، با این حال محاصره گروهی از شورشیان در یکی از
آداک های( جزیره های) نیل بیش از یک سال به درازا کشید. سرانجام در سال 105
هخامنشی، اوضاع مصر به حالت عادی برگشت. هرودت هنگام بازدید از مصر چندی
پس از شورش می گوید: پارسیان امروزه نیز برای آنکه جریان نیل محفوظ بمانداز
این راه( راه رودخانه ای که ممفیس را به دریا پیوند می داد) پاسداری می
کنند زیرا اگر فشار آب باعث شکستن سد شود و آب سرازیر گردد سراسر شهر به
زیر آب می رود. از سوی دیگر آنان با کنترل همه ی کشتی هایی که در رود رفت و
آمد می کنند، جلوی بهره گیری شورشیان از انها را می گیرند. برخی از آداک
های (جزیره های) دریای اژه و همچنین قبرس در روزگار وی دچار ناآرامی هایی
شد که با اقدام های بخردانه ی اردشیر و کارگزارانش از میان رفت. روزگار
شاهنشاهی وی 41 سال بود. وی را دادگستر و مردم نواز یادکرده اند؛ در روزگار
وی مردم در آسایش بودند. وی در سال 135 هخامنشی زندگی را بدرود گفت.
کتزیاس نام همسر وی را داماسپیا نوشته است و می گوید که وی در همان روز که
اردشیر مرد، زندگی را بدرود گفت. یگانه پسرآنها خشایارشا بود که پس از مرگ
اردشیر به تخت نشست.
=========================
6 - خشایارشا دوم :
تاریخ تولد : 460 قبل از میلاد
تاریخ درگذشت : 424 قبل از میلاد
محل دفن : پارس
بیوگرافی
: بعد از مرگ اردشیر ( 424 ق. م ) یگانه فرزندش خشایارشای دوم به تخت شاهی
جلوس نمود دوران حکومت وی بسیار کوتاه به روایت کتزیاس 45 روز آخر سال بود
زیرا مورد حمایت طبقه نجبا و اشراف کشور واقع نشد و یکی از برادران او به
نام سغدیان که از آلوگونه ، زن غیر عقدی بابلی اردشیر بود به همدستی خواجه
ای به نام فرناک ( فارناسیس ) ، شبی در حالیکه خشایارشا در حال مستی به
خوابگاهش رفت ، به آنجا درآمده ، او را در خواب کشت . از آنجا که این واقعه
به احتمال زیاد اندکی پس از در گذشت اردشیر اول رخ داده بود ، پس نعش
خشایارشا دوم را به همراه نعش اردشیر یکجا برای نهادن در مقبره شاهان
هخامنشی به پارس بردند.
=========================
7 - سغدیان :
تاریخ درگذشت : 423 قبل از میلاد
محل دفن : نامعلوم
بیوگرافی
: نام سغدیان به صورت سغدیانس نیز آمده ، وی پسر اردشیر اول از زنی بابلی و
غیر عقدی به نام آلوگونه بود ، واز این جهت نیز یونانیها او را داریوش
نوتوس یا داریوش حرامزاده خوانده اند ، سغدیان به اتفاق خواجه ای به نام
فرناک ، شبانه برادرش خشایارشا دوم را در خوابگاهش کشت و خود قدرت را به
دست گرفت . یکی از درباریان بسیار خوشنام و محبوب به نام باگورازوس مامور
شد تا جنازه خشایارشا دوم و اردشیر و داماسپیا را که تقریبا" در فواصل
نزدیک به هم مرده بودند ، به مقبره شاهان هحامنشی در پارس ببرد . اما
همینکه باگورازوس به پایتخت بازگشت ، سغدیان که از دیرباز کینه او را در دل
داشت ، به این بهانه که چرا بی اجازه بازگشته ، حکم اعدام او را صادر و
بدینگونه باگورازوس سنگسار شد . با قتل باگورازوس و خشایارشا سپاهیان از
سغدیان دلگیر شدند ، اما سغدیان کوشید تا ایشان را با پول و هدایا طرفدار
خود سازد ، لیک نتوانست . از آنجا که سغدیان نتوانست دل سپاهیان را به دست
آورد ، چنین پنداشت که از طرف برادرانش تحریکاتی می شود . پس نسبت به آنها و
خصوصا" نسبت به اخس که در آن هنگام والی باختر بود ظنین شده ، اخس را به
دربار احضار کرد . اما اخس که قصد سو برادرش را دریافته بود ، در رفتن تعلل
ورزید و پیوسته وعده داد که به زودی خواهد امد . چیزی نگذشت که وی با
فراهم آوردن سپاهی ، با ارباریوس – سردار سواره نظام - ، آرکسانس – والی
مصر – و یکی از خواجه های اردشیر به نام آرتکسارس – که به ارمنستان تبعید
شده بود – متحد شد و قدرت را دربابل به دست گرفت و با نام پادشاهی داریوش
دوم ، تاج بر سر نهاد ، در کمتر از دو هفته بعد اخس در شوش به قدرت رسیده
بود . سغدیان به دلیل همراهی نکردن سپاهیان و بزرگان با او ، ناچار از قدرت
کناره گرفت و به گوشه ای گریخت ، اما داریوش دوم که نمی خواست او را به
عنوان یک مدعی حکومت وقدرتی تهدید کننده ، زنده نگهدارد ، قصد دستگیری او
را کرد ، پس با این مقصود ، او را نزد خود طلبید و وعده ها داد و حتی سوگند
خورد که قصد سویی برای کشتن او ندارد . به رغم اینکه دوستان سغدیان او را
از رفتن منع کردند ، اما سرانجام فریب خورده و از ترس به نزد او رفت ،
داریوش دوم نیز او را بی درنگ دستگیر کرد ، اطاقی را پر از خاکستر ساخته ،
سغدیان را پس از خوراندن خوراک و نوشابه بسیار ، بر روی تیری که بالای
خاکسترها بود نهادند و چون سرانجام خوابش برد ، در خاکسترها افتاد و خفه شد
. مدت حکومت سغدیان هفت ماه بود
=========================
8 - داریوش دوم ( اخس ) :
تاریخ درگذشت : 404 قبل از میلاد
محل دفن : تخت جمشید
بیوگرافی
: از آنجا که سغدیان نتوانست دل سپاهیان را به دست آورد ، چنین پنداشت که
از طرف برادرانش تحریکاتی می شود . پس نسبت به آنها و خصوصا" نسبت به اخس
که در آن هنگام والی باختر بود ظنین شده ، اخس را به دربار احضار کرد . اما
اخس که قصد سو برادرش را دریافته بود ، در رفتن تعلل ورزید و پیوسته وعده
داد که به زودی خواهد امد . چیزی نگذشت که وی با فراهم آوردن سپاهی ، با
ارباریوس – سردار سواره نظام - ، آرکسانس – والی مصر – و یکی از خواجه های
اردشیر به نام آرتکسارس – که به ارمنستان تبعید شده بود – متحد شد و قدرت
را دربابل به دست گرفت و با نام پادشاهی داریوش دوم ، تاج بر سر نهاد ، در
کمتر از دو هفته بعد اخس در شوش به قدرت رسیده بود . سغدیان به دلیل همراهی
نکردن سپاهیان و بزرگان با او ، ناچار از قدرت کناره گرفت و به گوشه ای
گریخت ، اما داریوش دوم که نمی خواست او را به عنوان یک مدعی حکومت وقدرتی
تهدید کننده ، زنده نگهدارد ، قصد دستگیری او را کرد ، پس با این مقصود ،
او را نزد خود طلبید و وعده ها داد و حتی سوگند خورد که قصد سویی برای کشتن
او ندارد . به رغم اینکه دوستان سغدیان او را از رفتن منع کردند ، اما
سرانجام فریب خورده و از ترس به نزد او رفت ، داریوش دوم نیز او را بی درنگ
دستگیر کرد ، اطاقی را پر از خاکستر ساخته ، سغدیان را پس از خوراندن
خوراک و نوشابه بسیار ، بر روی تیری که بالای خاکسترها بود نهادند و چون
سرانجام خوابش برد ، در خاکسترها افتاد و خفه شد .پس از آن یکی دیگر از
برادارن داریوش دوم به نام آرستی تس در نواحی سوریه بر او یاغی شد و با پسر
بازمانده بگ بوخش ، به نام ارتیفیوس – که سپاهیان مزدور یونانی را در خدمت
داشت همدست شد . داریوش یکی از سرداران خود به نام اردشیر را به جنگ ایشان
فرستاد و اردشیر پس از دو بار شکست و سرانجام با دادن رشوه به سپاهیان
یونانی توانست ارتیفیوس را تسلیم خود سازد و پس از مدتی آرستی تس نیز خود
را تسلیم نمود ، و شبی هر دو را از خواب بیدار کرده و بلادرنگ در خاکستر
خفه کردند . داریوش پس از نابود کردن برادرانش به انقام از فرناک خواجه
برخواست و دستور سنگسار او را داد . در زمان داریوش دوم مصر نیز دست به
شورش زد و به مدت شش سال استقلال اعلام کرد اما سرانجام این شورش در سال
408 پیش از میلاد پایان یافت و مصر مجددا" مستعمره ایران گردید . داریوش
دوم در سال 404 قبل از میلاد بر اثر بیماری درگذشت ، داریوش دوم به مدت 19
سال حکومت کرد . حکومت او با کشتار برادرانش آغاز شده بود ، وی در سراسر
این مدت به روشنی نشان داد که هیچ شباهتی با همنام بزرگش داریوش کبیر ندارد
، عدم پایبندی به قولهایی که به مقلوبین می داد و در پیش گرفتن سیاستهای
خشونت آمیز با درباریان و بزرگان ، شاید ناشی از هراس و بی اعتمادی بود که
او از محیط دربار داشت ، درباری که زمام آن در دست زنان و خواجه سرایان بود
، سیاست داریوش دوم سیاست تفرقه بیانداز و حکومت کن بود ، با این همه
داریوش دوم چیزی را از ایران از دست نداد.
=========================
9 - اردشیر دوم :
تاریخ درگذشت : 358 قبل از میلاد
بیوگرافی
: اردشیر دوم پسر بزرگتر داریوش دوم بود که در سال 404 قبل از میبلاد به
قدرت رسید ، نام اصلی وی ارشک بود . اما چون به قدرت رسید ، نام اردشیر را
بر خود نهاد . یونانیان به او لقب منمون به معنای با حافظه داده اند ، و
معتقد بودند که اردشیر از حافظه بسیار قویی برخوردار است ، اما برخی دیگر
گفته اند این لقب از آن جهت بوده که وی یاد آور نام پدربزرگش – اردشیر –
بوده است . کوروش برادر کوچکتر داریوش دوم محسوب می شد و از کودکی و از
کودکی دفتاری تند و پرخاش جویانه داشت ، و حال آنکه ، اردشیر از طبعی ملایم
و رحیم برخوردار بود ، ملکه پروشات مادر اردشیر و کوروش به دلیل دلسردی از
اردشیر تصمیم داشت پسر کوچگتر خود کوروش را جانشین داریوش دوم نماید ،
بنابرین به داریوش دوم همسرش گفت از آن جهت که اردشیر قبل از رسیدن تو به
پادشاهی به دنیا آمده از اینرو پسر کوچکتر تو کوروش می بایست جانشین تو
گردد ، اما داریوش نپذیرفت ، و کوروش را والی لیدی و نواحی دریایی آن کرد و
پس از چندی درگذشت . پس از درگذشت داریوش دوم ، اردشیر به معبد آناهیتا در
پاسارگاد رفت تا در آنجا بر طبق مراسم مذهبی تاجگذاری کند ، در آنجا وی
اطلاع یافت که کوروش صغیر قصد کشتن وی را دارد ، بنابراین او را دستگیر کرد
و تصمیم به کشتن او داشت که ملکه پروشات دوان دوان رسید و چون گیسوانش را
به دور گردن کوروش حلقه کرد نتوانستند او را بکشند و سپس با گریه و لابه
عفو او را از اردشیر گرفت و کوروش را به سرعت روانه مقر خکومتی خود در لیدی
نمود ، کوروش نیز بدون هیچ پشیمانی به لیدی بازگشت و در آنجا در پی فرصت
برای تصرف حکومت ماند ، کوروش با جمع آوری سپاه به سرعت به سمت بابل پیشروی
کرد اما خبری از سپاه ایران نیافت ، چون به ولایت بابل رسید ، پس از آنکه
سه روز به صورت خطوط جنگی پیشروی کردند ، کوروش خیال کرد که اردشیر بابل را
ترک کرده ، لیک در روز چهارم ناگهان سواری رسید و خبر داد که لشکر شاهنشاه
در ظرف چهار ساعت ظاهر خواهد شد . کوروش فورا" سپاهیان یونانی را تحت
فرمان کلئارخوس در طرف راست یعنی جانب فرات جای داد و خودش در قلب سپاه جای
گرفت و 600 سوار سنگین اسلحه را نیز محافظ خود ساخت . سوی چپ سپاه را نیز
تحت فرمان آریائوس قرارداد . در همان هنگام سپاه اردشیر که حدود 500000 تن
بودند در رسیدند و در ناحیه کوناکسا – در 11 فرسنگی شمال بابل ، خان
اسکندیه امروز – جنگ در گرفت . در آن جنگ ، کوروش به برادر خود اردشیر حمله
کرد و او را زخمی ساخت ، به نظر می رسید که کوروش پیروز شده است . لیک
ناگهان به دلیل اشتباه فاحش فرمانده سپاه یونانی کوروش – کلئارخوس – زوبینی
در چشم کوروش فرو رفت و در دم نابود شد . پس از آن سر و دست کوروش را
بریدند و سپاه اردشیر به تعقیب قشون کوروش پرداخت و قشون کوروش متفرق شد ،
اما قسمت یونانی سپاهش برای احتراز از حملات پی در پی سواره نظام ایران به
طرف دجله رفت در آنجا تیسافرن با خدعه سرداران سپاه یونانی را به خیمه خود
دعوت کرد و با وجود سوگندی که خورده بود همه آنها را کشت ، در همان هنگام
گزنفون که در سپاه یونانیان بود ریاست یونانیان را قبول کرد تا تعداد 10000
نفر باقیمانده سپاه را به یونان برساند ، و چنین هم کرد . در همین رابطه
بود که گزنفون کتاب معروف خود به نام عقب نشینی ده هزار نفره را نوشت .
اردشیر در سال 394 قبل از میلاد سپاه اسپارت را نیز شکست سختی داد و نفوذ
شاهنشاهی ایران در یونان به اعلی درجه خود رساند ، سرانجام اسپارت مجبور شد
تا سفیرانی را برای انعقاد پیمان صلح به نزد اردشیر گسیل دارد و پیمان
آنتالسیداس منعقد گردید .در سال 386 قبل از میلاد شورش قبرس را فرو نشانید ،
شاهان هخامنشی تا زمان اردشیر دوم ، همواره در کتیبه هایشان تنها از اهورا
مزدا یاد می کردند . لیکن اردشیر دوم در کنار نام اهورامزدا ، نام میترا و
آناهیتا را نیز در کتیبه هایش بکار برد و به تقویت و گسترش پرستشگاه های
میترا و به ویژه آناهیتا در کشور پرداخت ، اردشیر دوم به قول برخی از
مورخین 360 زن عقدی و غیر عقدی داشت و از جمله با دو دخترش به نامهای آتوسا
و آمستریس هم ازداوج کرد و صاحب 150 پسر و دختر شده بود . اردشیر که
روزگار پیری خود را در میان توظئه های درباری و جنایات پسرانش می گذارنید ،
به قدری شکسته و ناتوان شده بود که با شنیدن خبر مرگ یکی دیگر از پسرانش
ارشام به دست دیگر برادرانش ، تاب مقاومت در خود ندید و از شدت درد و اندوه
در سال 358 قبل از میلاد درگذشت .مدت حکومت او 46 سال بود.
=========================
10 - اردشیر سوم :
تاریخ درگذشت : 338 قبل از میلاد
محل دفن : به روایتی توسط باگواس خواجه تکه تکه شد و خوراک سگها گردید
بیوگرافی
: نام اصلی او اخس بود که پس از رسیدن به قدرت خود را اردشیر نامید ، اخس
با سو استفاده از کهولت و ناتوانی پدر ، دست به قتل برادرانش – اریاسپ و
ارشام – زد ، به همین سبب در میان یزرگان و مردم منفور شد ، بنابرین تا
مدتی با مخفی نگاه داشتن مرگ پدر ، فرامین و احکام را به نام پدر صادر می
کرد . سپس در یکی از همین فرامین که تحت نام پدرش صادر کرده بود ، خود را
از سوی او ولیعهد مملکت خواند و پس از ده ماه چون دید که مقامش محکم شده
درگذشت پدر را به اطلاع مردم رساند .روایت است اردشیر سوم به دلیل آنکه
مدعی برای قدرت نداشته باشد دست به کشتار خاندان خود زد و شاهزاده ها و
شاهزاده خانمهای بسیاری را به قتل رساند . نیز عمویش را با 100 پسر و نواده
در حیاطی محبوس کرده همه را تیر باران نمود (البته این روایات به دلیل
دشمنی یونانیان و مصریان میتواند اغراق باشد ) .وی در زمان حکومتش شورشهای
بسیاری سرکوب نمود از جمله شورش کادوسیان – شورش شهربانان – شورش فنیقیه و
قبرس و مصر . در شورش فنیقیه تنّ – پادشاه صیدا – در اتحاد با منتور یونانی
توانست برخی از سپاهیان دولت ایران را شکست داده ، از فنیقیه بیرون براند .
در همان هنگام هر 9 شهر قبرس نیز که پادشاهانی تابع ایران داشتند شوریدند ،
اردشیر سوم ، ایدریه – پادشاه کاریه – را مامور چنگ با شورشیان قبرس کرد .
ایدریه نیز 40 کشتی و 8000 سپاهی را به سرداری فوسیون آتنی و اواگوراس به
قبرس فرستاد. نیروی مزبور که تعداد زیادی افراد طماع نیز به طمع کسب آذوقه
وافر قبرس به آن پیوسته بودند ، به محاصره سالامین – مهمترین شهر قبرس
پرداخت . از سوی دیگر ، اردشیر سوم با سپاهیانش به قبرس نزدیک می شد . تنّ –
پادشاه صیدا- با آگاهی از رسیدن قریب الوقوع سپاه عظیم شاه ایران ، دانست
که توان پایداری نخواهد داشت . تسّالیون – گماشته محرم خود – را نزد اردشیر
فرستاد و اظهار کرد که حاضر است صیدا را تسلیم سازد و به دلیل آشنایی با
گدارهای نیل ، به عنوان راهنما ، در سپاه اردشیر که عازم مصر است ، خدمت
کند . اردشیر سوم نیز از این پیشنهاد خوشحال گشته ، پذیرفت . اما تسّالیون
از اردشیر خواست که بر طبق عادات پارسی ، دست راستش را به نشانه عهد و
پیمان در دست او بگذارد . شاه ایران از این حرف که نشانه بی اعتمادی او بود
سخت خشمگین شد ، دستور داد تا سر از تن تسّالیون جدا کنند ، اما بعد ار
انکی از این تصمیم منصرف شد . تنّ نیز به همراه 500 نفر از شپاهیان خود ،
به بهانه اینکه می خواهد به محل اجتماع فنیقیها برود ، از شهر خارج شده ،
100 نفر از بزرگان صیدا را نیز با خود برد . بدینگونه تنّ – پادشاه صیدا –
به نزد اردشیر سوم آمد و آن 100 نفر بزرگان صیدا را نیز به شاه ایران تسلیم
کرد . اردشیر تنّ راهمچون دوست خود پذیرفت اما دستور داد تا آن 100 نفر
مانند یاغیان تیرباران نمایند . اهالی صیدا که از تسلیم تنّ و کشته شدن 100
نفر از بزرگان خود آگاه شده بودند ، هیچ چاره ای به جز تسلیم ندیدند . پس
500 نفر از معروفین را نزد اردشیر سوم فرستادند تا درباره تسلیم به مذاکره
بنشینند . اردشیر سوم که می خواست زهر چشمی به اهالی صیدا نشان داده باشد ،
با جلب نظر تنّ ، تمامی آن 500 نفر را از دم تیغ بگذرانند . سپس تنّ از
سپاهیان مزدور یونانی مقیم صیدا خواست تا سپاه شاه ایران را به شهر راه
دهند . بدینگونه شهر صیدا توسط پارسیان تسخیر شد . اردشیر سوم که پس از
تصرف شهر ، دیگر نیازی به تنّ نداشت ، او را نیز به قتل رسانید . گویند
اهالی شهر صیدا از شدت یاس تصمیم به خودکشی گرفتند . پس به خانه هایشان
رفته درها را بستند ، منازل را آتش زدند و خودشان و زنان و اطفال در این
حریق عمومی بسوختند . تعداد کشتگان این واقعه به روایات مختلف از 40000 تا
400000 دانسته اند ، اردشیر سوم نیز خاکسترها و زمین شهر صیدا را به چندین
تالان به اشخاصی فروخت که قصد داشتند با حفریاتی در آن شهر به اموالی دست
یابند ، ایشان نیز از این راه به طلا و نقره بسیاری دست یافتند ، با دیدن
آنچه که بر سر شهر صیدا آمد ، سایر شهرهای فنیقیه سخت متوحش شدند و همگی سر
تسلیم در برابر شاه ایران فرود آوردند .از دیگر کارهای اردشیر بعد از فرو
نشاندن شورشها ، فتح مصر بود . دیودور روایت کرده که باگواس خواجه که سخت
مورد اعتماد اردشیر سوم بود و شاه ایران با مشوذت او هیچ کاری انجام نمیداد
، به علت شقاوت بیش از حد اردشیر سوم ، طبیبی را آلت دست قرارداده ، به
اردشیر زهر خورانید .حتی گفته می شود که کینه باگواس نسبت به اردشیر آنقدر
زیاد بود . که پس از قتل او جسدش را ریز ریز کرده به سگها خورنید . مرگ
اردشیر سوم در 338 پیش از میلاد برخ داده و مدت حکومت وی نیز 20 سال بوده
است.
=========================
11 - ارشک :
تاریخ درگذشت : 336 قبل از میلاد
بیوگرافی
: نام ارشک به صورتهای ارسس و اوسویوس نیز ضبط شده ، وی پسر اردشیر سوم
بوده است ، باگواس خواجه پس از کشتن اردشیر پسران و برادران اردشیر را نیز
کشت و ارشک را که کوچکترین پسر اردشیر سوم بود به قدرت رسانید تا خود زمام
امور را در دست داشته باشد ، در این زمان یعنی 336 قبل از میلاد همه شهرهای
یونانی که زیر فرمان پارسیان بودند ، سر به شورش یرداشته و دم از استقلال
زدند . از سوی دیگر ارشک که به دلیل جنایتهای باگواس خواجه از او تنفر
یافته بود ، درصدد بر آمد که او را از میان بر دارد ، اما باگواس خواجه پیش
دستی کرده و ارشک را کشت . مدت حکومت ارشک 3 سال یعنی از سال 338 تا 336
قبل از میلاد بوده است.
=========================
12 - داریوش سوم :
تاریخ درگذشت : 330 قبل از میلاد
محل دفن : مقبره شاهان در پارس
بیوگرافی
: باگواس خواجه پس از کشتن ارشک ، چنین صلاح دید که فردی را به شاهی
برگزیند که هم از خاندان هخامنشی باشد و هم فردی دور از دربار بوده باشد ،
تا بتواند خودش زمام امور را در دست داشته باشد . کشتاری هم که توسط او در
خاندان هخامنشی شده بود دیگر کسی را بر جای نگذاشته بود که سزاوار پادشاهی
باشد . از اینرو داریوش را که از شاخه فرعی خاندان هخامنشی بود ، به قدرزت
رسانید ، اما مدتی بعد داریوش حاضر به تمکین از باگواس خواجه نشد ، باگواس
که انتخاب خود را اشتباه می دید درصدد بر آمد تا داریوش را نیز به قتل
برساند . اما داریوش از قصد او آگاه شد و باگواس را به نزد خود خوانده ،
دستور داد تا در حضور ام زهری را که تهیه کرده بودند بنوشد . باگواس نیز به
ناچار چنین کرد و درگذشت . در آغاز سلطنت داریوش سوم شورشی در سال 334 قبل
از میلاد به وقوع پیوست که داریوش آنرا سرکوب نمود . اسکندر مقدونی در سال
335 قبل از میلاد پس از درگذشت پدرش – فیلیپ دوم – جانشین او گشت و بدون
هیچ تردیدی توانست یونان را مجبور کند او را سپهسالار کل یونان بشناسند ،
داریوش بعد از درگذشت فیلیپ خیالش از بابت مقدونیه راحت شده بود ، اما چندی
نگذشت که با آگاهی از فتوحات اسکندر ، داریوش به فکر جنگ افتاد ، اما هنوز
تشویشی را در خود احساس نمی کرد . تشویش ضروریی که اگر در وجودش پیدا می
شد ، قطعا" می توانست سرنوشت خودش و ایران را به گونه ای دیگر رغم بزند .
در بهار 334 قبل از میلاد اسکندر بدون هیچگونه ممانعتی از جانب ایرانیان از
تنگه داردانل گذشت و وارد آسیای صغیر شد . در اولین جنگ به نام گرانیک ،
در سال 334 قبل از میلاد سپاه ایران با 20000 سواره نظام و 20000 پیاده
نظام اجیر یونانی در برابر سپاه اسکندر با 35000 سپاهی قرارگرفت ، ایرانیان
از غایت غرور حاضر نشدند که سواره نظام را به کار گیرند ، اما اسکندر از
تمام توان خود استفاده نمود ، در ابتدا به مدد تیر انداران ایرانی پیشرفت
با ایرانیان بود اما با یاری سواره نظام سنگین اسلحه وضع فرق کرد . اسکندر
توانست مهرداد – داماد شاه – را بکشد ، سرانجام قلب قشون ایران شکافته شد ،
و سواره نظام پارس شکست خورد و گریخت . پس از این جنگ داریوش سوم تصمیم
گرفت فرماندهی سپاه را شخصا" به عهده گیرد ، پس بابل را لشگرگاه خود
قرارداد ، و سپاهی 300 تا 500 هزار نفره ترتیب داد ، سپس با شکوه و جلال
بسیار ، در حالیکه زنان ، خدمه ، گنجها و سپاهیانش به طرز پر طمطراقی با او
بودند ، از فرات گذشت ، اما درخشندگی سپاه اسکندر تنها از آهن بود ، نه از
طلا و نقره . سرانجام جنگ در دشت مجاور شهر ایسّوس از نواحی کلیکیه درگرفت
که به جنگ ایسّوس مشهور گشت ، اسکندر پس از نطقی آتشین به قلب لشکر ایران
همه برد و سپس به سوی گردنه شاه تاخت و اگر ایرانیان به زحمت مانع رسیدن وی
به گرئنه شاه شدند ، اما در همان هنگام اسبان گردونه شاه رم کرده و داریوش
متوحش بر زمین افتاد ، لیک بیدرنگ بر اسبی نشسته ، بگریخت . سپاهیان نیز
با دیدن فرارشاه ، بگریختند و سپاه اسکندر پیروز شد .و حرم شاه به دست
اسکندر افتاد و تمامی بستگان شاه اسیر اسکندر شدند . داریوش در نامه ای
خطاب به اسکندر حاضر شد دخترش را به همسرس اسکندر درآورد و جهیزیه دخترش را
نیز ممالک غربی ایران تا رود داردانل قراردهد به علاوه تا 1000 تالان برای
باز خرید خویشانش – که اسیر اسکندر بودند - بپردارید ، اما اسکندر در پاسخ
به سفرای داریوش گفت که تمام خزانه و ممالک داریوش از آن اسکندر است و اگر
دخترش را هم بخواهد خواهد گرفت .بدینگونه اسکندر تنها راه چاره برای
داریوش را تسلیم و یا جنگ قرارداد. اخرین نبرد به نام گوگمل در سال 331 قبل
از میلاد رخ داد . با دراوایل جنگ به لطف ارابه های داس دار کار به نفع
ایرانیان بود اما اینبار نیز اسکندر به قلب سپاه ایران زد و با نیزه گردونه
شاه را هدف گرفت ، گردونه سرنگون شد ، و سپاهیان پنداشتند داریوش کشته شده
اما داریوش به زحمت مجددا" در گردونه نشست ، اما بجای جنگ راه فرار را در
پیش گرفت ، او عازم سفری بی بازگشت به ماد شد ، درست در همین لحظه سلطنت
هخامنشی به پایان رسید ، وگرنه مرگ داریوش در اندکی بعد ، تنها در حد پدید
آوردن یک صحنه درآماتیک بود وبس . پس از اسکندر رو به سوی پارس نمود و تخت
جمشید و گنجینه های عظیم شاهی را تصاحب نمود ، سپاهیان اسکندر نیز به درون
شهر پارسه ریخته و شروع به غارت و ----- و کشتار نمودند ، بسیاری از اهالی
شهر با دیدن آن شهر دست به خودکشی زدند و خانه های خود را سوزاندند ، گفته
می شود در جشنی که بعدا" مقدونی ها برگزار کردند یکی از زنان بدکاره آتنی
به نام تائیس ، اسکندر را در حال مستی وادار کرد تا کاخ تخت جمشید را به
آتش بکشد ، خواه بدینگونه بود خواه اسکندر عمدا" دست به اینکار زد ، تخت
جمشید دیگر کمر راست نکرد ، اما ویرانه های آن همچنان باقی است تا برای
برخی مایه عبرت گردد و برای برخی دیگر ، دریغ . اسکندر در سال330 قبل از
میلاد برای به چنگ آوردن داریوش به سوی همدان رفت ، سرداران خائن داریوش که
از امدن اسکندر خبر دار شدند ، در هراس افتاده ، زخمهای مهلکی به زدند ،
او را در حالت احتضار رها ساخته و گریختند ، اسکندر در آخرین لحظات حیات
داریوش سوم در حوالی دامغان به بالین او رسید . و بدینشکل سلسله هخامنشی با
مرگ داریوش سوم به پایان رسید
۹۴/۰۱/۰۲
۰
۰
پارسا فرخ زاد
معبر سایبری چشم مجنون
cheshmmajnon.blog.ir